سلام به همه ي دوستان باوفا
اميدوارم که حال همتون خوب باشه.
يه مدت نبودم و بازم يه مدت نيستم.
من امروز می خوام تشکر کنم.
تشکر از همه کسانی که فکر می کنم که نه مطمئنم
مدیونشون هستم.
از يه طرف خیلی غم تو دلم هست
به خاطر که توی ده روز دو عزیز رو از دست دادم.
.واز يه طرف خوشحالم که همچین عزیزانی (دوستانی دارم )
که هیچ وقت منو تنها نمیذارن
واقعا شرمنده ای همه هستم.
از همه دوستانم تشکر ميکنم که به وبم اومدن
و نظرخودشون رو در مورد نوشته هايم در اختيارم گذاشتيد.
به خصوص از دوستاني تشکر ميکنم
که براي اولين بار به وبم اومدن
و يه عذرخواهي به خاطر سر نزدن به وب هايشان
از دوستان خوبي كه برام ايميل زدن هم تشكر ميكنم
از همتون تشکر می کنم
و امیدوارم لیاقت این همه محبت ها و صمیمت
شما را داشته یاشم.
خوب بهتره بيشتر سرتون رو درد نيارم و زحمت رو فعلا کم کنم.
خدايا فردا روزي هست که امام زمان (عج)
دفترچه هاي اعمالمون رو رسيدگي ميکنه کاري کن
که دفترچه ي همه انسان ها شفاف و نوراني باشد.
الهي آمين .
خدايا ظهور امام زمان (عج)را زودتر بگردان.الهي آمين.
براي مدتي طولاني يا که امیدوارم کم باشه فعلا.........
خداحافظ
شرمنده ای این عزیزان هستم
منا
میثم
بهانه
مهسا
کوچکترین بنده خدا
یاسین
آبجـــــــــــی
leyla
(...)
ببخشید ایشون نه اسمی گذاشتن نه آدرسی
مژده
پا به پای بهانه
گل مرداب
حوض کاشی
ღஜღ سایه مجنون ღஜღ
نگاه
سرزمین باران
تنها تر ازسکوت
عشق نا ممکن
عاشقانه با خدا
راهی دیگر
جامی پر از شکوفه های سیب
طلوع ابی
دختر صورتی
بافه های احساس
سلام مهربون
بیب بیب...
برای اویی که قلبش از سنگه
یه فنجون قهوه
سایه صفت
تا ابد در دام عشق
داستانهای من
سالهای بر بادرفته
زندگی به شرط خنده
زندگی
تنها ماندم
گناهی ندارم.......همین
خاطره ای خاطره شد
تنهاتر از سکوت
عسل بانو
سلام عاشق
بهار و بنفشه
دل نگاشته ها
مسیر عشق
ஜ آدم + حوا =...؟ ஜ
یاس منتظر
ساز خاموش
zendegi
منو شکوندی الان شاد باش
مشکی
دلنوشته ها
نمی خوام با تو باشم
حوض کاشی
ღ☆چتر خیس㋡
رها
کلبه شادی
سیندریلای ترشیده
منو و خودم و خاطراتم......
با مرام
آی خدای مهربون دوستت دارم
چشمانت,چشمانت,بهترین بهانه های من
چقدر دلم تنگه
ادمک....
همسفر باران
حرفهای خصوی دل
دنیایی این روز های من
زندگی باعشق زیبا میشود
یکی من یکی تو
رضا و ناناز
عاشقونه
سارا دخترک تنها
لیلی ترین شیرین
اشکان انلاین
بانو
خدا_عشق_امید
نتهای یک نی لبک
انرژی مثبت
پرتو خورشید
حـــــرف دل " ققنـــــــــوس
چشم گریان
خلوتگاه من
از نفس افتاده
بهانه زیستن
(¯`•._.•[ مست عشق]•._.•´¯)
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»

سلام عمو
نمیدونم چطور شروع کنم
چه کلماتی بنویسم
تو که بی وفا نبودی
اینه رسم مردونگی
خوب میدونی اخه اینجا بودی
یه هفته پیش که حاجی روخاک کردیم
به این زودی دلت براش تنگ شد
تو هم رفتی

هر روز صبح به من زنگ میزدی
من امروز میخوام بهت زنگ بزنم
اما تورو خدا بگو
کجا زنگ بزنم که دوباره صدات رو بشنوم
حتی تو تنهام گذاشتی رفتی
میگن بیا بریم
نمیتونم خونت رو بدون تو ببینم
فکر ما هم کردی
دلتنگت بشیم چکار کنیم
خدا اونو دست تو سپردم
دیشب عموی مهربون ابی پیش خدا رفت
از همتون خواهش میکنم
برای شادی روحش صلوات بفرستید
تا اطلاع ثانوی من تعطیل
دنیام تعطیل
وب تعطیل
همه چیز تعطیل
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
که حال با عشق سمت خدا می روم ؟
من عشق طلب کر ده ام
که عشق ز خدا خو اهم ؟
من عشق را به دندان گر فته ام
که در افطار عشق می سو ز م ؟
من عاشق بو ده ام
که در مهمانی با ایز د خو اهان سفر ه طعام عاشقانه هستم ؟
که اگر چنین باشد
دیگر شکایتی نیست
بد خلقی نیست
بی حو صلگی نیست
ریا نیست
رو ز ه ای بهر فر یب خلق نیست
ادعائی نیست
دو ر و ئی نیست
و
هر چه هست عشق است
و
عشق بی ادعا عشق
وحال باید اندیشید
که با کدامین ابزار جز عشق می تو ان زیست ؟
با کدامین ابزار جز عشق می تو ان خدائی شد ؟
شاید همین ابزار عشق است که کلام مو لانا را محقق کند
آنان که گر فتار خدائید خو د آئید
بیرو ن ز شما نیست خدائید وخو د آئید
کسی به خو د آید ؟
آن که بی عشقی را سخت استاد است
می تو اند به مهمانی عشق رو د ؟
آن که پر ده ریا و تر س و بی قیدی بر خو د پیچیده می تو اند
حجاب بدر د انسان باشد
انسانی که همه گو ئیم
انسانم آرزوست
آیا می تو اند پر ده در ی این حجاب خو د خو اهی
و خو د بینی و سطحی نگری را کند ؟
کدامین سر عشق بر سجده ز نیم ؟
کدامین لب تشنه عاشقانه بر خود آویزیم ؟
کدامین عاشقانه را تر نم عاشقانه کنیم ؟
افسوس که دانم بسیاری در جنگل پاییزی تنها خو د را می نگر ند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
خيلي وقت بود که به خدا گفته بودم.
جواب می شنیدم
از قطره تا دريا راهيست طولاني.
راهي از رنج و عشق و صبوري.
هر قطره را لياقت دريا نيست.
از عشق عبور کردم و گذشتم.
عشق راپشت سر گذاشتم.
عشق ايستاد و منجمد شد.
عشق روان شد و راه افتاد.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي که خدا گفت:
امروز روز توست.
روزعاشق شدن.
خداعشق را به قلبم رساند.
عشق طعم یاس را چشيد.
طعم یاس را.
اما...
روزي عشق به خدا گفت:
از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
عشق گفت: پس من آن را ميخواهم.
بزرگترين را.
بينهايت را.
خدا عشق را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:
اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود.
دنبال کلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ کلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت.
عشق از قلب عاشق عبور کرد.
و وقتي که اشک از چشم عاشق چکيد،
خدا گفت:
حالا تو بينهايتي،
چون که عکس من در اشک عاشق است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
حروف ربط بوسه و اشاره را
بر مقنعه ماه سنجاق کرد
و خیره به رویائی از شش سوی خویش
خواب کودکی را دید که از حروف الفبا
به ترکیب واژگان قلیل تو می رسد،
مثل مجموعه شعر باران و بایزید
مثل عاشق شدن در دی ماه ،
مردن به وقت شهریور
چه می دانم،
مثل بازی لام در لیالی من.
هی ری را، دیر آمدی
دیر آمدی ری را
باد آمد و همه رویاها را با خود برد.
و این یعنی....
داشتم سعی می کردم بگم
که چه موضوعی به نظرم جالب بوده..
اما می بینم که باید همه رو دوباره بگم...
شاید معنا آزادی باشه..
از خیلی قیود و از خیلی آدمها...
و زندگی را بی هوا تجربه کردن...
بدون پیش فرض های دست و پا گیر...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
خب عزیزم
منو خبر می کردی
با گریه هام گلویی تر می کردی
ترسیدی من آه بکشم یا نفرین ؟
رد شه همون دقیقه مرغ آمین
من تو رو نفرین نمیکنم ؟
نمیشه
هنوز دوست دارم
مث همیشه
تازه اگه دعاها مستجاب بود
قصه ی ما حالا توی کتاب بود
خلاصه که یه جمله می نویسم
با بارون پلکای سرخ و خیسم
اگه دعاهای منو می خوندن
به جای اون منو پیشت می شوندن
تا وقتی که کلاغ نره به خونه
این آرزو توی دلم می مونه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
یک پاسخ !
پاسخ یک حسرت !
سهم من کوچک بود قد انگشتانم ...
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها ...
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند
کسی هست
که راه جایی که خدا هست رو بدونه
آخه ...
آخه می خوام برگردم پهلوش
می خوام برگردم .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
یادته دوستت داشتم
ولی تا اون موقع فکر میکردم تو ازم متنفری،
ازت پرسیدم:
چرا از من متنفری
گفتی:
کی گفته متنفرم....
یادم نیست خوشحال شدم یا نه ......
آره دیگه خوشحالم شدم
خوشبحالم شده که تا الآن یادمه
وقتی ازت تاییدیه خواستم تو گفتی که نه......... اگه اشتباه نکنم
تو همون روزا بود که فکر کردی من به دردت نمیخورم
و تو یه ..........میخوای
واسه همین همه ی ..........
اون روزا همش میگفتی
یعنی مینوشتی
ازم متنفر شده بودی
تو مستقیم بهم نمیگفتی ولی من میفهمیدم
روزای سختی بودن ولی بزار بازم بیایم جلو اون موقع ها
فکر میکردم
اگه تو زم کاری رو بخوای من حتما میتونم انجامش بدم
واسه همین
قبول کردم
ولی اصلا فکرشم نمیکردم
تو بخوای منو بپیچونی
اگه اشتباه نکنم
پای ....
چند روز بعد رفتم
همون روزی که اشکای من
نه قطره قطره که مثل باریکه آب میریخت رو گونه هام
پاک ریختم
بهم
فکر میکردم به درد هیچ کاری نمی خورم
اعتماد به نفسم و از دست داده
بودم
حالم مثل اسباب بازیی بود
که بچه ها ازش خسته میشن و میندازنش دور
تصمیم گرفتم هیچ اسباب بازیی رو دور نندازم
وقتی برگشتم خونه
هر کاری کردم
کسی نفهمه نشد
فهمیدم چی شده
میخواستم بفهمم که چطور اینقدر راحت زدی زیر همه چی
تا اون موقع متوجه نشده بودم
اون طوری که تو رفتی
حتی فکر این که یه روز برمیگردی
هم غیر ممکن بود .
من فقط میخواستم
آتیش دلم یه کم خنک تر شد
همش میگفتم یه روز دوستم خواهی داشت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
هیچ چیزقابل نوشتن نیست پس سکوت میکنم!!!!!!!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1 قبل از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
آيا تا به حال طعم غربت را چشيدهاي ؟
آيا تا به حال غريبانه در گوشه اي آرميدهاي ؟
آيا تا به حال در عين بزرگي
حقيرانه تو را در گوشه اي رها کردهاند ؟
آيا ديدهاي
بزرگي را در کناري رها کرده باشند ؟
من ديدهام
من ديدهام
که بزرگي را حقيرانه در کناري رها کردند
من ديده ام
که او را غريبانه به باد فراموشي سپردند
گويي هيچ كس او را نمي شناسد
گويي که نمي دانند
او كيست
و
که بوده
آيا تا به حال به مشهد اردهال رفته اي ؟
این پست همزمان در وب های زیرهم هست
تنـــــــــهام نذار نــــــذار بمیرم
((در انتظار ديدنت ميمانم))[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9 بعد از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
