سلام عمو
شنبه شانزدهم آبان 1388

سلام عمو
نمیدونم چطور شروع کنم
چه کلماتی بنویسم
تو که بی وفا نبودی
اینه رسم مردونگی
خوب میدونی اخه اینجا بودی
یه هفته پیش که حاجی روخاک کردیم
به این زودی دلت براش تنگ شد
تو هم رفتی

هر روز صبح به من زنگ میزدی
من امروز میخوام بهت زنگ بزنم
اما تورو خدا بگو
کجا زنگ بزنم که دوباره صدات رو بشنوم
حتی تو تنهام گذاشتی رفتی
میگن بیا بریم
نمیتونم خونت رو بدون تو ببینم
فکر ما هم کردی
دلتنگت بشیم چکار کنیم
خدا اونو دست تو سپردم
دیشب عموی مهربون ابی پیش خدا رفت
از همتون خواهش میکنم
برای شادی روحش صلوات بفرستید
تا اطلاع ثانوی من تعطیل
دنیام تعطیل
وب تعطیل
همه چیز تعطیل
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط «« ادمک تنها »»
